آسمان آبی خواهد شد
چشمانت راهی خواهد شد!
خواهد رفت!
یادت هست؟
چشمانت بی پروا ابری شد
چشمانی رویایی، نورانی ، روحانی
سوز می خواندی
درد می گفتی
آه می بردی
چشمانت خندیدند
و تو بارانی تر باز هم می خواندي...

من جنین...من نو پا...من کودک...من نو نهال...من نوجوان...من چرا دین و ایمانم سست شدن؟؟؟ [ لابد از اول سست بودن خودم خبر ندارم.... آنکس که نداند و نداند که نداند....در جهل مرکب ابد الدهر بماند... ]ما همچنان مانده ایم....و مانده ایم....من جنین...من نو پا...من کودک...من نو نهال...من نوجوان...من جوان...من میانسال...من پیر....من مرده... چرا باید از زندگی سیر شم؟؟؟چرا حوصله ی زندگی رو ندارم؟؟؟
ü معشوق من چنان لطیف است, که خود را به "بودن"نیالوده است, که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد, نه معشوق من بود.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

عشق یعنی دل سپردن در الست
عشق یعنی ذکر ناموس خــدا
عشق یعنی صحبت بی واهمه
عشق یعنی انقــــــلاب فاطمه
عشق یعنی عشق ناب فاطمه
خاکم به سر
خرابی دیگر در سر سرای وحی
آن جا که قدسیان هنگام صبح و شام، تعظیم می کنند...
آن جا که عرشیان هنگام هر فرود، تکریم می کنند، تقدیس می کنند...
چشم خون فشان، در خاک سامره تنها و ...
همه مىگفتند: اين دختر رسول خداست، او فرزند رهبر ماست. ولى تو يادگار همسرت را از گردنت باز مىكنى، و گردنى را با بهاى آن آزاد مىسازى، چرا كه مايه مسرّت قلب پيامبر است زبان ما را رسد كه وصف تو گوييم و كجا به انديشه ما آيد كه ذكر تو آريم، و كجا توان قلم بود كه üنقش حُسن تو نويسد و كدام آينه است كه درخشش نور تو را بتاباند.

× فاطمه جان! خوشی ز عمر ندیده خدانگهدارت صنوبری خمیده! خدانگهدارت
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
می خواهم آب شوم
در گستره ی افق
آن جا که دریا به آخر می رسد
و آسمان
آغاز می گردد ! ...
نیچه می گوید : “موسیقی خودِ پژواکِ یافته ماست” پس ای ساز کوچک من که سرشاری از بزرگی درون ، بنواز تا بزرگی درون و روح و اندیشه ات تسلای خاطری باشد و اینک من هم با رازهايي که در خود نهفته داری همراه خواهم شد و به رویایی پای خواهم گذاشت که دروغ های واقعی را به تصویر می کشد... و برای اینکار چشم هایم را نخواهم بست چون برای دیدن و لمس کردن رویاهای خوب نیازی به بستن چشمها نيست . . .
ü روزهايي براي آمدن هستند و روزهايي براي رفتن . اينجا قابي خواهد شد بر ديوار بزرگ اين دنياي مجازي روزهايي كه گذشت در اين سرا و نيز مي گذرد
ü و ديگر هيچ...
اي گل ،تو ز جمعيت گلزار، چه ديدي
جز سرزنش و بد سري خار، چه ديدي
رفتي به چمن، ليك قفس گشت نصيبت
غير از قفس، اي مرغ گرفتار، چه ديدي

زندگي، درك همين اكنون است
زندگي، شوق رسيدن به همان فرداييست
كه نخواهد آمد.
تو نه در ديروزي ، و نه در فردايي
ظرف امروز، پُر از بودن توست
شايد اين خنده كه امروز، دريغش كردي...
آخرين فرصت همراهي با، اميد است.
زندگي شايد آن لبخنديست، كه دريغش كرديم.
زندگي، زمزمهي پاك حيات است، ميان دو سكوت.
زندگي، خاطرهي آمدن و رفتن ماست.
لحظهي آمدن و رفتن ما، تنهاييست...
من دلم ميخواهد...
قدر اين خاطره را دريابيم.
ü خدایا! دلم را که هر شب نفس می کشد در هوایت اگرچه شکسته ، شبی می فرستم برایت...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

